اینجا اذربایجان است, یک عمر جک گفتی سکوت کردم,..... گفتی حرفی نزدم بیگانه حمله کرد بابک را دادم,جنگ شد باکری ها را دادم.....رضا زاده و دایی و ساعی شادی را به خانه هایتان آوردند ولی باز گفتی و گفتی گفتی..
هموطن! اینبار نه از جنگ خبر است نه از چیز دیگری! خانه ام ویران شده,پدر و مادر و خواهرو برادرم زیر آوارند..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:6 توسط کلدانیه
|
ای که طلوع تاريخمان بودی در غروب دهکده ی عشق ، در احمد آباد . عصای قامت تو گرچه در خلوت شکست اما پيش بدسگالان و بدخواهان ايران زمين خم نشد .